تبلیغات
سردار شهید محمد حصاری - رزمنده ای کوچک

سردار شهید محمد حصاری
پشتیبان ولایت فقیه باشید تا به مملكت شما آسیبی نرسد. امام خمینی...الّلهم صّلعلی محمد وآل محمد.الّلهم صّلعلی محمد وآل محمد.

بزرگ مردتاریخ

جستجو
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر
جعبه حدیث

سایت شهیدان حصاری

شکوه سرخ

هیئت رزمندگان اسلام نیشابور

شهدای اصناف وبازار یاران سلسله الذهب

شهیداندرود

یاران عاشق . شهدای ینگجه سرولایت نیشابور

شهدای فدیشه نیشابور

ستارگان خاک باغشن

موضوع: آن روز ها كه رفتند... -خاطرات -

باد ملایمی داخل سنگر پیچید. نوجوان بسیجی از درد ناله ای کرد. درون سنگر ، روی شکم خوابیده بود و حصاری از پمادی. که در دست داشت ، به پشت آفتاب سوخته اش می مالید.
پسرک که پانزده سال بیشتر نداشت ، گفت:
خیلی می سوزد.
حصاری همان طور که پماد را می مالید ، گفت:
خب! شنا کردن زیر آفتاب سوزان ، توی رود خانه این درد سر ها را هم دارد. حالا تحمل کن ، خوب می شوی.
نجاتی و شیرزاد گوشه ی سنگر به آرامی در حال صحبت بودند. کسی از بیرون گفت:
یا الله! با اجازه. لحظاتی بعد مرد درشت هیکلی وارد سنگر شد. حصاری با دیدن او ، با خوشحالی جلو رفت و روبوسی کردند. بعد او را به نجاتی و شیرزادی معرفی کرد:
برادر فاطمی که در گردان امام علی (ع) خدمت. می کنند.
فاطمی با آن دو سلام و احوال پرسی کرد و بعد با تعارف حصاری ، کنار او نشست. نوجوان بسیجی که در حال پوشیدن لباس هایش بود ، با او دست داد. حصاری پرسید:
هنوز پشتت می سوزد؟
بسیجی جوان گفت: نه زیاد!
فاطمی پرسید:
چی شده؟
حصاری گفت:
چیزی نیست. با بچه ها برای شنا به رود خانه رفته. تمام پشتش سوخته. داشتم برایش پماد می زدم.
فاطمی با خنده به نوجوان بسیجی گفت:
معلوم است برادر حصاری خیلی هوایت را دارد. که خودش برایت پماد می زند. مگر نه؟
نجاتی با خنده گفت.:
حاجی هوای همه ی نیروهایش را دارد.
نوجوان بسیجی دکمه های پیراهن بسیجی اش را بست و گوشه ی سنگر نشست. فاطمی گفت:
جوان! چی شده که آمدی جبهه؟ الان باید پشت نیمکت مدرسه باشی. هنوز برای جنگیدن خیلی جوانی. چطور توانستی از خانواده اجازه بگیری؟ نکند تو هم شناسنامه ات را دست کاری کرده ای.
نوجوان بسیجی لبخندی زد و گفت:
نه! من با اجازه ی خانواده ام آمده ام. آن ها در جریان هستند الان فصل تابستان است ، از درس و مشق خبری نیست. پدرم گفت. می توانمن چند ماه بیایم جبهه.
فاطمی با تحسین گفت:
آفرین! آفرین بر آن پدر و مادر.
و بعد با لحنی نصیحت گونه گفت:
ببین پسرم! تا وقتی این جایی ، سعی کن تا می توانی از فرصت هایت خوب استفاده کنی. این جا خیلی چیز ها می شود یاد گرفت. این جا پر از شیر مردان ودلاورانی است که زندگی هر کدام از آن ها می تواند برایت یک الگو باشد.
نوجوان بسیجی سری تکان داد و گفت:
بله! می دانم.
شیرزاد گفت:
برادر فاطمی ، این جوری اش را نگاه. نکن. این آقا پسر ما هم برای خودش شیر مردی است.
فاطمی گفت:
بله ، معلوم است. اصلا همین که در این سن و سال احساس تکلیف کرده و به جبهه آمده ؛ خودش نشان دهنده ی شخصیتش است.
و بعد رو به حصاری پرسید:
این طوری نیست حصاری جان؟
حصاری گفت:
خدا را شکر بچه های این مملکت همه با ایمان هستند. ما از این جوان ها زیاد داریم.
فاطمی سری تکان داد و بعد در حالی که به حصاری اشاره می کرد ، به نوجوان بسیجی گفت:
ببین پسرم! یک نمونه از شیر مردانی که به تو گفتم ، همین فرمانده تان است. برای خودش دلاوری است.الان فرصت خوبی است که تا وقتی در گردان او هستی ، از رفتار و شجاعتش درس بگیری. این مرد خودش یک تنه ده تا عراقی را حریف است. به قد و هیکل ظاهری اش نگاه نکن ، قلبش مثل آینه صاف. زلال است!
حصاری گفت:
بس کن ، فاطمی جان!
فاطمی گفت:
نه! دارم واقعیت را می گویم. این جوان ها باید این چیزها را بدانند که این فرماندهان چه جور افرادی هستند. به قول معصوم ، این ها در روز شیر میدان هستند و در شب زاهد و عارف.
دستش را به حالتی که انگار تفنگی فرضی در آن باشد ، گرفت و ادامه داد:
فقط این جور نیست که این تفنگ دست. بگیرند. تق! این ها برای خودشان عالم معنوی خاصی دارند. به خصوص این حصاری که هر چقدر از او بگویم ، کم گفته ام.
حصاری که گویی شنیدن این حرف ها عذابش می داد ، دستی به ریش پر پشتش کشید و زیر لب گفت:
استغفر الله!
و بعد گفت:
تو که حسابی رگ سخنرانی ات گل. کرده! من یک سری می روم تا سنگر کناری و بر می گردم.
و از جا بلند شد و بیرون رفت. با رفتن او ، فاطمی در حالی که تن صدایش را پایین آورده بود ، گفت:
خدا شاهد است ، خودم بارها نصفه شب از خواب بیدار شدم و دیدم او یک گوشه نشسته ، دارد نماز شب می خواند و های های گریه می کند.
نجاتی و شیرزاد به حرف های او گوش می دادند. نجاتی گفت:
خیلی به این چیز ها اهمیت می دهد.
فاطمی گفت:
البته! محال است اذان بگویند و این مرد در صف اول نماز نایستد. اصلا به این چیزها عشق می ورزد.
نوجوان بسیجی در سکوت به او نگاه می کرد و سرش را تکان می داد و فاطمی گفت:
به هر حال ، این ها را به تو گفتم که بهتر او را بشناسی. تو تازه به این گردان آمدی. ممکن است هنوز فرصت نکرده باشی درست و حسابی با او آشنا شوی. هر چند حس کردم که باید با او رابطه ی عاطفی برقرار کرده باشی.
شیرزاد خنده ای کرد و گفت:
رابطه ی عاطفی شان خیلی قوی است!
فاطمی گفت:
خب ، خدا را شکر! من که گفتم این مرد دل رعوفی دارد. خودش هم چند تا بچه دارد. حتما با دیدن این نوجوان به یاد آنها می افتد.
نجاتی خنده کنان گفت:
حتما همین طور است.
و به پسر نگاه کرد و چشمکی زد. فاطمی با کنجکاوی گفت:
یعنی چی؟
نجاتی با خنده جواب داد:
خب ، برای این که این جوان ، پسر خود برادر حصاری است که آمده جبهه! پسر بزرگش هم که تازه داماد شده ، در جبهه است.
فاطمی با ناباوری و تعجب نگاهی به پسر انداخت و گفت:
می بینم چقدر شبیه خودش است. پس چرا زود تر نگفتید؟!
نوجوان بسیجی تبسم کنان گفت:
آخر شما اجازه ندادی!
فاطمی که خنده اش گرفته بود ، دستی به موهایش کشید و گفت:
ما را ببین داشتیم برای کی قصه می گفتیم. و همه خندیدند...



نوشته شده در چهارشنبه 23 مرداد 1392 توسط به جمال پاك محمدصلوات محمد
مقام معظم رهبری

درباره سایت
آمار سایت
Nasr19