تبلیغات
سردار شهید محمد حصاری - فرمانده ی فرمانبر

سردار شهید محمد حصاری
پشتیبان ولایت فقیه باشید تا به مملكت شما آسیبی نرسد. امام خمینی...الّلهم صّلعلی محمد وآل محمد.الّلهم صّلعلی محمد وآل محمد.

بزرگ مردتاریخ

جستجو
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر
جعبه حدیث

سایت شهیدان حصاری

شکوه سرخ

هیئت رزمندگان اسلام نیشابور

شهدای اصناف وبازار یاران سلسله الذهب

شهیداندرود

یاران عاشق . شهدای ینگجه سرولایت نیشابور

شهدای فدیشه نیشابور

ستارگان خاک باغشن

موضوع: آن روز ها كه رفتند... -خاطرات -

حصاری در حالی که لای قرآن را می بست گفت:
نه! حسین تعجب گفت:
آخر برای چی؟ شما تجربه ی زیادی دارید. فعالیت شما در بسیج از همه زیاد تر است. در امر آموزش و مانور هم که خیلی از همه با لا ترید. برای این مانور در پشت جبهه ، شما یکی از بهترین افرادی هستید. که می توانید شرکت کنید. برای چی مخالفت می کنید؟
حصاری قرآن را با لای طاقچه ی کوچک داخل سنگر ، روی کتاب دعا گذاشت و بعد از لحظه ای سکوت گفت:
برای چی این حرف را به من می زنی ، می دانی که من راضی نیستم.
حسین که رو به روی او درون سنگر نشسته بود گفت:
آخر من که حرف بدی نزدم. شرکت در این مانور کار بدی نیست که ناراحت می شوید.
حصاری از در سنگر ، به بیرون نگاه انداخت و گفت:
اگر این حرف را در جمع مسئولان بزنی و این پیشنهاد را مطرح کنی ، از تو راضی نیستم.
حسین با تعجب گفت:
آخر برای چی؟ مگر شرکت در مانور گناه است.
حصاری جواب داد:
نه گناه نیست. اما من نمی خواهم یک لحظه از جبهه دور باشم.
نمی توانم از این جا دل بکنم. برای شرکت در آن مانور ، افراد زیادی هستند که می توانند این کار را بکنند.
حسین آهی کشید و بعد گفت:
واقعا گاهی وقت ها آدم نمی داند چه بگوید. اختیار ما هم دست شماست.
حصاری با رضایت گفت:
خیلی خب! حالا یک چای می خوری ، برایت بریزم؟ تازه دم است. فکر کنم 24 ساعتی توی فلاسک مانده!
و بعد خندید و از گوشه ی سنگر ، فلاسک و دو لیوان پلاستیکی آورد و چای ریخت. حسین همان طوری که چای را سر می کشید ، گفت:
حاجی! من واقعا یک سوالی برایم مطرح است که نمی توانم جوابش را پیدا کنم.
حصاری پرسید:
جوابش پیش من است؟
حسین با خنده گفت:
بله؟!
خب ، پس معطل چی هستی ، بپرس.
حسین با تردید سکوت کرد و بعد گفت:
می ترسم ناراحت شوی.
حصاری با خوشرویی گفت:
نه! اگر غیبت نیست راحت حرفت را بزن.
حسین با کمی خجا لت گفت:
حاجی! الان همه ی فرمانده ها ارتقاء رتبه پیدا کرده اند. همه سمت شان با لا رفته. همه دارند رشد می کنند و همه می دانند شما هم جزو کسانی هستید که شایستگی ارتقاء فرماندهی و مسئولیت در همه ی زمینه ها را دارید. پس چرا قبول نمی کنید؟ چرا اسرار دارید در همین سمت فرمانده ی گردان بمانید؟
حصاری خنده ی کوچکی کرد و گفت:
من به جبهه نیامده ام که سمت و رتبه بگیرم. من برای رضای خدا و در اطاعت از دستور امام می جنگم.
حسین با سماجت گفت:
بله! می دانم اما مگر در رتبه ی با لا تر نمی توانید در جبهه خدمت کنید؟ شما که لیاقت و توانش را دارید. پس چرا اصرار دارید که در گردان باشید؟
رزمنده گان در حال تردد در بیرون سنگر بودند و صدای حرف و خنده ی آن ها می آمد. حصاری که به بیرون نگاه می کرد ، با شرمندگی گفت:
بله! در پست های دیگر هم می شود خدمت کرد. اما من دوست دارم که در جمع نیروهای پیاده باشم. من وقتی همراه بچه ها راه می روم و همراه آن ها می جنگم ، لذت می برم. من دوست دارم تا وقتی در جبهه هستم. ، همین وضعیت را داشته باشم.
حصاری به چهره ی حسین خیره ماند و لبخندی زد و ادامه داد:
هر چقدر مسئولیت یک فرمانده بیشتر شود و پست فرمانده ای اش بالا تر برود ، به ناچار از نیروهای پیاده بیشتر فاصله می گیرد. بین آنها جدایی می افتد. من این را دوست ندارم.
می خواهم همیشه بین نیروهایم باشم. این نیروها امانت الهی هستند.
حسین سرش را پایین انداخت و در حالی که با لیوان چای. ور می رفت ، گفت:
حاجی! الان خیلی از فرماندهان رده ی با لا ، از لحاظ سنی از شما جوان تر هستند. سخت تان نیست که به دستور آن ها گوش بدهید و دستورات آن ها را اجرا کنید؟
حصاری با شنیدن این حرف ، خنده ای سر داد و گفت:
پسر! اطاعت فرمانده واجب دینی است. من هیچ وقت خودم را از چار چوب دستورات فرماندهی خارج نمی دانم. من این جا یک رزمنده ام و وظیفه دارم که به دستور فرماندهان گوش بدهم. حال بیست سال از من جوان تر باشند ، چه اهمیتی دارد! ؟
حسین با حالتی مجذوبانه. گفت:
حاجی! شما واقعا یک پهلوانید.
حصاری. زیر لب گفت:
پهلوان همان کسی است که تمام خانواده اش را در کربلا تقدیم اسلام کرد. ما که خاک کف پایش هم. نمی شویم.



نوشته شده در یکشنبه 20 مرداد 1392 توسط به جمال پاك محمدصلوات محمد
مقام معظم رهبری

درباره سایت
آمار سایت
Nasr19