تبلیغات
سردار شهید محمد حصاری - کودکی در آتش

سردار شهید محمد حصاری
پشتیبان ولایت فقیه باشید تا به مملكت شما آسیبی نرسد. امام خمینی...الّلهم صّلعلی محمد وآل محمد.الّلهم صّلعلی محمد وآل محمد.

بزرگ مردتاریخ

جستجو
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر
جعبه حدیث

سایت شهیدان حصاری

شکوه سرخ

هیئت رزمندگان اسلام نیشابور

شهدای اصناف وبازار یاران سلسله الذهب

شهیداندرود

یاران عاشق . شهدای ینگجه سرولایت نیشابور

شهدای فدیشه نیشابور

ستارگان خاک باغشن

موضوع: آن روز ها كه رفتند... -خاطرات -

عملیات خیبر بود. رزمندگان بعد از پیشروی در هور ، توانسته بودند خود را به منطقه ی دشمن برسانند و در پشت خاکریزی سنگر بگیرند. اما پس از مدتی ، دشمن با شک کردن به حضور رزمندگان در آن ناحیه ، شروع به گلوله باران کردن منطقه کرد.
در پشت سر نیروها ، در فاصله ی نزدیک ، یکی از روستاهای دشمن قرار داشت. برخی از گلوله ها از محل حضور رزمندگان عبور می کرد و در روستا فرود می آمد. مردم وحشت زده و فریاد کنان ، از خانه های روستایی بیرون می آمدند و سر گردان و بی هدف در کوچه ها می دویدند. حصاری با چشمانی اندوه بار و متاثر به روستا نگریست ، زیر لب گفت:
لعنت خدا بر دل سیاه شیطان ، اینها حتی به مردم خودشان هم. رحم نمی کنند.
روحانی جوان و کم سن و سالی که کنارش بود گفت:
واقعا همین طور است.
آتش دشمن سنگین بود و نیروها نمی دانستند ک چه باید بکنند.
برخی عقیده داشتند که باید جلو بروند و برخی دیگر موقعیت. را برای این کار مناسب نمی دیدند و عقیده داشتند که باید از محلی دیگر به منطقه باز گشت.
حصاری مثل همیشه با چهره ای استوار که در آن اندکی تردید و هراس به چشم نمی خورد ، در آن شرایط حساس مایه ی دلگرمی و اعتماد به نفس نیروهایش بود.
رفته رفته آتش دشمن فرو کش کرد و سکوتی نسبی منطقه را فرا گرفت و در همین زمان بود که صدای گریه ی کودکی به گوش رسید.
حصاری با شنیدن صدای گریه کودک ، گوش ها یش را تیز کرده بود ، گفت:
صدای یک بچه است دارد به سمت ما می آید.
گریه ی کودک نزردیک و نزدیک تر شده بود. حصاری با احتیاط و آرام ، در تاریکی به سمت جایی که صدا می آمد ، به راه افتا د.
یک کودک روستایی که سخت وحشت زده به نظر می رسید ، گریه کنان از روستا بیرون آمده و در منطقه سر گردان راه می رفت. حصاری با دیدن کودک ، گویا کاردی به قلبش فرو کرده باشند ، با عجله جلو دوید. کودک خردسال ، ابتدا با دیدن او ترسید. اما دقیقه ای بعد ، خود را در آغوش او جا داد.
حصاری در حالی که کودک را بر سینه می فشرد ، به طرف خاکریز آمد. یکی از نیروها با دیدن کودک ، با تعجب پرسید:
این دیگر از کجا آمده؟ نکند ستون پنجم دشمن است!
حصاری در حالی که کودک وحشت زده را نوازش می کرد ، گفت:
حتما مال همین روستاست. به خاطر صدای گلوله ها ترسیده ، از روستا آمده بیرون.
رزمنده گفت:
حالا باید چکارش کرد؟
حصاری گفت:
هیچی! فعلا پیش خودم نگه اش می دارم.
یکی دیگر از رزمنده ها گفت:
ولی بودن این بچه در این جا خطر ناک است. دست و پا گیر می شود.
حصاری گفت:
می دانم! اما بچه ترسیده. نمی توانم این را این جوری به امان خدا رها کنم. گناه دارد.
حصاری در حالی که کودک را روی پای خود نشانده بود و سعی می کرد با نوازش او را آرام کند. اما کودک که زبان فارسی نمی فهمید ، با چشمانی گشاده شده ، به او می نگریست و تند تند پلک می زد.
خمپاره ای در نزدیکی خاکریز ترکید. رزمندگان در پناه خاکریز ، سنگر گرفتند. و یکی گفت:
لعنتی ها. دوباره شروع کردند.
آتش سنگین دشمن دوباره آغاز شد. حصاری که کودک خردسال روستایی را محکم به خود چسبانده بود ، نیروها را سازماندهی می کرد. جو نا آرامی بود و منطقه زیرآتش دشمن قرار داشت و امکان تحرک گرفته شده بود.
از طریق بیسیم به آن ها اطلاع داده شد که به سمت عقب بر گردند. قایق ها ، کنار هور قرار داشتند. حصاری ، نیروها را سمت قایق هدایت کرد. کودک خردسال ، همچنان به گردن او آویخته بود.
رفته. رفته نیروها سوار بر قایق از منطقه دور می شدند. آخرین گروه در حال سوار شدن بر قایق بودند. حصاری گفت:
من الان برمی گردم.
روحانی جوان پرسید:
کجا می روید؟ وقت تنگ است.
حصاری در حالی که از آنها دور می شد ، گفت:
باید بچه را نزدیک روستایشان برسانم. دیگر آرام شده.
کودک را در نزدیک روستا ، از آغوش خود بر زمین گذاشت. بعد از داخل جیبش ، چند شکلات بیرون آورد. و آنها را به او داد.
سرش را بوسید و گفت:
حالا برو خانه.
و خود دوان دوان به سمت نیروها که منتظرش بودند ، رفت.
کودک در حالی که شکلات ها را در مشت خود فشرد ، به دور شدن او نگاه می کرد...



نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد 1392 توسط به جمال پاك محمدصلوات محمد
مقام معظم رهبری

درباره سایت
آمار سایت
Nasr19